چرا ما ملت کتابخوانی نیستیم و ملت کتابخوانی هم نخواهیم شد !!؟؟

صحبتم را با یک سوال شروع می کنم:

“در حال حاضر، آیا جامعه علم اطلاعات و دانش شناسی، متولی اصلی کتابخوانی در کشور است ؟”

بد نیست در آغاز سال جدید، کمی از این فضاهای تنگ و تاریکی که برای خود درست کرده ایم، بیرون بیاییم و با وسعت نظر بیشتر فکر کنیم. این دور پر از تسلسل لجاجت ها، تنگ نظری ها، باندبازی ها، لابی گری ها، جدا بودن ها، … ما را به جایی نخواهد رساند !!! با این مقدمه کوتاه به سراغ بحث اصلی می روم.

زیاد اهل فلسفه بافی و علمی صحبت کردن نیستم. آخر سال است و نوشتن این متن ها، زیاد با روحیه شاداب این روزها سازگار نیست. صرفا یک نگاه شخصی و گذرا خواهم داشت به چرایی عدم مطالعه در جامعه ایرانی !!! توجه داشته باشید که نگفتم عدم مطالعه مطلوب. گفتم عدم مطالعه !!! چون تصور می کنم اگر واقعا کمی منصف باشیم و در سطح کلان نگاه کنیم، فارغ از آمارهای دروغینی که به مناسبت های مختلف می شنویم، به نسبت کشورهای پیشرفته، اصلا مطالعه و کتابخوانی صورت نمی گیرد که خواسته باشیم در مورد خیر و شرش صحبت کنیم.با این حال، چند دلیل از نگاه خود می آورم و راجع به هر کدام جداگانه صحبت می کنم

دلیل اول، مهندسان متولی امور فرهنگی ایران هستند<<  مقصر اصلی انتصاب ها = دولت

در گذشته فکر می کردم فقط نهاد کتابخانه های عمومی است که از مهندسان کاربلد !!! در صدر امور استفاده می کند. اما ظاهرا مهندسان، ید طولایی در کلیه امور فرهنگی ایران دارند. اخیرا متوجه شدم که مسئول موسیقی ایران هم یک مهندس مکانیک !!! است. به قول آقای افتخاری: مهندس مکانیک را گذاشته اند مسئول موسیقی و آن وقت این آقا درباره هنر من اظهار نظر می کند. ندانستن و نشناختن، دو مولفه اکثر این مهندسان کاربلد !!! در حوزه های فرهنگی ایران است. خوب این داستان برای ما فرهنگی های حوزه کتاب و کتابخوانی غریب نیست. دادهای فراوانی بر سر مهندس نهادمان کشیدیم، اما دریغ از اندکی حرکت از صندلی مبارک. ارث پدری است این صندلی ها و عجیب آدم را زمین گیر می کند

ژنرال کارپنتر آمریکایی، شصت هفتاد سال پیش چقدر خوب گفت: برای حفظ رؤیای آمریکایی، ما برای فرهنگ، شعر، آموزش و پرورش، و زیباترین چیزهای زندگی می‌جنگیم. حالا ما در ایران برای چه می جنگیم ؟؟؟ در دلایل بعدی به خوبی راجع به جنگ های صف گونه ایرانی ها صحبت خواهم کرد

اگر بخواهم ریشه اصلی تمام مسائل و مشکلات کشور، از جمله کتابخوانی را در چند کلمه خلاصه کنم، باید مجدد گریزی بزنم به جمله یک سرهنگ آمریکایی به نام دیموک که در کارزار جنگ می گفت: هر کس در کار خودش و هر کار در دستِ کارشناس خودش

خوب تا وقتی متولی کتابخوانی کشور و هر کار فرهنگی دیگر یک مهندس باشد و تمام کارهایی که به حوزه، رشته و حرفه ما مربوط می شود توسط دیگرانی هدایت شود، می شود قاطعانه گفت، اگر تمام مشکلاتی که در دلایل بعدی مطرح می شود هم حل بشود، باز هم ملت ما هیچ گاه کتابخوان نخواهند شد. چون مدیر یک نهاد فرهنگی حداقل باید از الفبای آن حرفه سر رشته و تخصص داشته باشد. اما ظاهرا تنها چیزی که برای انتصاب مدیران ما لحاظ نمی شود تخصص است و بس !!! احتمالا می گویند آدم متعهدی که هست. به قول شهید چمران: می گویند تقوا از تخصص لازم تر است، آن را می پذیریم. اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست. تصاحب این جایگاه توسط غیر متخصصان، خیانت و بی تقوایی محض است

دلیل دوم، تعداد صف ها و تنوع آن ها در ایران. صف مرغ در تابستان، صف برنج در زمستان، یحتمل صف آجیل و پسته در بهار، صف یارانه عیدانه و غیر عیدانه، صف خرید سکه، طلا، دلار، ارز مرجع و غیر مرجع، و الی ماشاء الله. حقا و انصافا که ما ملت صف هستیم و این صرفا اختصاص به رای دادن ندارد. قبلاها صف هایمان دیر به دیر تشکیل می شد. اما به لطف یارانه های نقدی، این گردهمایی ها و سمفونی های با شکوه، ماهانه شد و برج به برج باید صف ببندیم. اخیرا شنیدم یک تاجر میلیاردر می خواهد با احتکار ۵۰ هزار تن پسته، حداقل ۵۰ میلیارد به جیب بزند. خوب یکی نیست بگوید، آقا ما ملت ستمدیده، گردنمان از مو هم باریکتر است. قبول کردیم که زورت زیاد است. معلوم نیست کی می خواهیم از دست این واسطه های خیر و شر، و محتکران شکر و نیشکر راحت شویم. احتمالا تنظیم بازار جواب خواهد داد. زهی خیال باطل !!! اینها را گفتم تا آخر سر یک نتیجه مشخص بگیرم. امیدوارم پیش از با خود نگفته باشید که باز این حرف بی ربط زد. اینقدر صف ایستاده ایم و اینقدر برای ما دغدغه درست کرده اند که دیگر وقتی برای فکر کردن نمی ماند. چه برسد به اینکه خواسته باشید برای توسعه فکرمان و بهتر شدن زندگی مان !!! مطالعه کنیم. به یکی از دغدغه های طبقه پایین جامعه اشاره می کنم. اینکه من کی بروم بانک یارانه ام را بردارم که خلوت تر باشد. ساعت دو شب می روی می بینی چهار تا ماشین ترمز زده اند و صف کشیده اند برای برداشت یارانه عیدانه !!! عجب ملت فعالی هستیم ما !!! تلاشمان در جهت کسب درآمد، شب و روز نمی شناسد

به نظر شما، چرا اینطوری شد ؟؟؟ چرا ما را اینقدر سرگرم کرده اند ؟؟؟ حدس من این است که کمتر فکر کنیم و یا اصلا فکر نکنیم. مضحکه رسانه های خارجی شدن و ایران و ایرانی جماعت را یک کشور قحطی زده نشان دادن و اینکه ایرانی جماعت برای تامین مایحتاج اولیه زندگی اش باید این چنین جسورانه بجنگد تا زودتر مرغ و برنجش را بگیرد، در جای خودش محفوظ. ملت ما فقیر نیست و فقیر نشد، ما را فقیر نگه داشتند. آن هم به واسطه فقر فکری و فقر فرهنگی مان. ملت ما مصرف گرا نیست و نشد، ما را مصرف گرا کردند. آن هم به واسطه فقر فکری و فرهنگی مان

ببخشید، اینجا آلمان، آمریکا، … یا صنعتی ترین کشورهای دنیا نیست که برای فرهنگشان، برای رشد خرد و فکر ملتشان، برای توسعه فرهنگ مطالعه و دانش افزایی کودکانشان، خرج های میلیاردی کنند. اینجا آلمان نیست که برای خرید کتاب صف بکشند تا فکر و خردشان را افزایش بدهند. اینجا ایران است، کشوری که چند هزار میلیارد یک شبه غیب می شود و آب هم از آب تکان نمی خورد. چند هزار میلیاردی که می توانست خرج فکر و فرهنگ این ملت و آینده سازانش شود. اما افسوس و صد افسوس از کمی و فقط کمی دغدغه و نگرانی فرهنگی !!! به عقیده برخی، دغدغه فقط از نوع اقتصادی اش خوب است و دغدغه فرهنگی زیاد نمی صرفد. این در حالی است که اگر ما فکر و فرهنگ جامعه مان را رشد دهیم، متعاقب آن رشد اقتصادی هم رخ خواهد داد. حالا یکی پیدا بشود این را ثابت کند. کافی است مدیرانمان سری به همان کشورهای صنعتی که در بالا اشاره شد بزنند و ببینید چگونه برای فکر و فرهنگ ملتشان خرج می کنند و چگونه همین رشد فکر جامعه، ثروت ایجاد کرده است

دلیل سوم، آموختن و کسب دانش، فقط با هدف رسیدن به یک شغل و درآمد ثابت. خیلی ها که اصلا از همان اول زندگی قید درس خواندن را می زنند و می روند به همان راهی که پدر و مادرشان می گویند. به نظر شما برای این گروه، پایه و اساس مطالعه باید در کجا شکل بگیرد ؟؟؟ در بانگاه ماشین، در کارگاه خیاطی، در کفاشی، در کجا باید پایه و اساس مطالعه و کتابخوانی این قشر شکل بگیرد. چه کسی باید به اینها اهمیت مطالعه را نشان بدهد. فعلا از خیر این گروه می گذریم. می رویم سراغ گروه محصلان. محصلانی که مادر و پدر خوبی داشته اند و از دبستان گرفته تا راهنمایی تا دبیرستان و دانشگاه، فضا را باز گذاشته اند تا درس بخوانند. یحتمل با این هدف که برای خودشان کسی بشوند. حالا من از شما چند سوال دارم. شمای محصل تا به حال با خودتان فکر کرده اید که چرا باید کتاب بخوانید ؟؟؟ اصلا چه لزومی دارد که درس بخوانید ؟؟؟ بعد از این همه سال درس خواندن، فهمیده اید که علاقه تان چیست ؟؟؟ استعدادتان چیست ؟؟؟ اصلا خدا شما را خلق کرد که چه کنید ؟؟؟ امیدوارم این جواب را ندهید که من درس می خوانم تا ادامه تحصیل بدهم. من درس می خوانم تا یک کار کارمندی خوب و بی استرس پیدا کنم. من درس می خوانم تا عضو هیات علمی شوم. اینها دلایل بدی نیست، اما بنده همین جا اعتراف می کنم که به ما راه را خوب نشان نداده اند و تقصیر خودمان هم نیست. اولین کاری که برای ما و در کودکی باید انجام می دادند این بود که به کمک متخصصان استعدادیابی، استعدادیمان را کشف می کردند. بعد از آن در سن ده دوازده سالگی یک کار منطبق با استعداد را به صورت خیلی آماتور شروع می کردیم. کم کم و در حین کار !!! مطالعه می کردیم و خیلی کاربردی و عینی کاربرد آن مطالعه را در کارهایمان پیاده می کردیم. بعدها هم که بزرگتر می شدیم، اگر دوست داشتیم و فکر می کردیم دانشگاه می تواند خلاءهای فکری ما را پر کند، می رفتیم سراغ دانشگاه و ادامه تحصیل. مطالعه در حین کار و کتابخوانی مرتبط با کار، فرهنگی است که شاید چند درصد ناقابل هم در جامعه ما اجرایش نمی کنند. انصافا بی تقصیر هم هستند. کسی به آن ها یاد نداده است. بنده نوعی هم که الان دارم با شما صحبت می کنم بعد از سه دهه زندگی تازه حالا فهمیده ام که به کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت و آمدنم بهر چه بود ؟؟؟ دروس و مطالعات ما به صورت عینی نقشی در زندگی و جامعه ما بازی نمی کند. در نتیجه وقتی فرد می بیند مطالعه اش به کارش نیامد، ناخودآگاه دلسرد می شود و عطایش را به لقایش می بخشد. در حالی که درستش این بود که کار منطبق با علاقه و استعداد فرد، به صورت ناقص و دست و پا شکسته، و صرفا با تخیل، علاقه مندی، و الگوسازی از دوران کودکی شروع شود، مطالعات مرتبط انجام شود و تفکرات شخص به موازات مطالعه و تجربه اش توسعه یابد و در دوره بزرگسالی به پختگی کامل برسد. نه اینکه در سی چهل سالگی تازه بفهمد که به چه چیز علاقمند است و تا بخواهد کار را به مرز پختگی و کمال برساند، باید غزل خداحافظی را بخواند

در این شرایط آرمانی، شوق و انگیزه فرد برای دانش اندوزی ده ها برابر بیشتر می شود و هیچ گاه از مطالعه کردن خسته نخواهد شد. چون دارد نتیجه اش را عینا و به صورت کاربردی در توسعه کارش می بیند

چین، به عنوان یکی از بزرگترین اقتصادهای دنیاست. یک دانش آموز چینی، تا سوم راهنمایی می آموزد که چگونه یک کالا را به یک خارجی بفروشد. یعنی در مدارس، به کودکان چینی، روش های بازاریابی بین الملل و صادرات کالا آموزش داده می شود. ما که اصولا ربطی با کشورهای خارجی پیدا نمی کنیم که خواسته باشیم از کودکی به کودکانمان یاد بدهیم که چگونه با یک خارجی ارتباط برقرار کنند و جلوتر بخواهند کالا به او بفروشند. صرفا چیزهایی به دانش آموزانمان می آموزیم که احتمالا آمار باسوادهای کشورمان کاهش نیابد و به لحاظ آماری شرمنده دشمنان قسم خورده کشورمان !!! نشویم

از قضا، همین دانش آموز ساعی و درسخوان امروز، دو روز دیگر بزرگ می شود و وقتی وارد اجتماع می شود، به دلیل اینکه در حین کار و فعالیت، دانش کاربردی را فرا نگرفته است، می بیند دانشش در بازار کار، به دردش نمی‏خورد و از همان مطالعاتی هم که قبلا داشته، پشیمان می شود. به نظر می رسد، ما یک نقشه راه مشخص و مدون برای توسعه فکری دانشجویانمان نداریم و هیچ وقت سعی نکرده ایم حرکت های دانشجویی ایشان را به سمت صنعت و بازار کار واقعی جهت بدهیم. دنیای بازار در انواع مختلفش، خیلی بی رحم تر از این حرف هاست. آنجا دیگر فرصتی برای یادگیری نیست. باید قبلش فرد آموخته باشد و آنجا فقط بر دانش قبلی و تجربه اش بیفزاید

دلیل چهارم، مصرف گرا بودن جامعه ما و تولید مدار نبودن جامعه به واسط نقمتی به نام نفت. نفت افکار ملت ما را منجمد کرده است. نفت، مصرف گرایی ما را به اوج رسانده است. نفت، ما را تنبل کرده است. نفت، روحیه کارمندی و کارمند شدن را در ما تقویت کرده است. انصافا دور و برتان را نگاه کنید. در محدوده قوم و خویشان شما، چند درصدشان کارمند هستند؟ خاصیت کارمندی آن هم از نوع کارمند اداری این است که ناخودآگاه انسان را  از تفکر و توسعه آن به طریق مطالعه، باز می دارد. کارهای تکراری و روزمره کارمندی، بسیاری از کارمندان را در جای خودشان ثابت نگه داشته است. ضمن اینکه در نظام اداری، در اکثر موارد، شایسته سالاری معنایی ندارد و خدوم و خائن یکسان هستند. در این فضا، کمتر انگیزه ای برای تلاش بیشتر و رشد فکری شخص ایجاد می شود

شخص اصلا نیازی به فکر کردن نمی بیند که سوالی برایش پیش آید. نیازی به فکر کردن نمی بیند که کنجکاوی اش تحریک شود. در نهایت نیازی به فکر کردن نمی بیند که خواسته باشد احساس نیازی در درونش شکل بگیرد. در آن صورت چطور باید متوقع باشیم که به سمت مطالعه و رشد و توسعه فکری اش برود. این را صرفا برای قشر کتابدار نمی گویم که شبانه روزی با کتاب همنشین هستند. نگاه کلان به کلیه مشاغل است

برای توسعه مطالعه و فرهنگ در یک کشور، در گام اول باید این فکر در بین آن جامعه نهادینه شود که قرار است با فکرشان در آینده درآمد کسب کنند و نه با فروش نفت کشورشان. اگر نگاهی به افرادی داشته باشید که برای خودشان کار می کنند و به اصطلاح کارآفرین هستند، خواهید دید که چقدر با عشق و علاقه در آن حوزه کاری شان مطالعه می کنند. چون می دانند اگر نخوانند و ندانند، خبری از توسعه و رشد اقتصادی و مختصرا پول نیست

اگر می بینید آمار مطالعه در ژاپن چنان است و در ایران چنین، به خاطر این است که آنها برای رشد خود ناچارند فکرشان را به کار بیندازند. آن وقت اگر فروش یکساله برندی همچون تویوتا، سه برابر درآمد نفتی ایران باشد، نباید تعجب کنیم. فرق آنها با ما این است که به واسطه فکرشان، تولید می کنند و ما به واسطه نفتمان، مصرف می کنیم. در این شرایط به نظر شما آیا می توان حرفی از فکر کردن، سوال کردن، کنجکاوی زد. رشد و توسعه فکری که پیشکش !!! قصد مطلق گویی و مطلق انگاری ندارم. در همین ایران هم هستند کسانی که با رشد فکر و دانششان، درآمدهای آنچنانی دارند و به هیچ چیز و هیچ کس هم وابستگی ندارند. اما آنقدر زیاد نیستند که بخواهیم به کل جامعه تعمیم دهیم

بنابراین تا احساس نیاز به اطلاعات، احساس مساله و تلاش برای حل آن، احساس نیاز به فکر کردن، احساس نیاز به توسعه فکر و رشد آن، در جامعه ما زنده نشود، نباید متوقع باشیم که ملت کتابخوانی داشته باشیم. لازمه ایجاد این احساس ها این است که کمی وابستگی افراد به خواست خودشان، به ادارات و نهادهای دولتی کمتر شود. به عبارتی، مستقل تر فکر کنیم، مستقل تر تصمیم بگیرم و مختصرا، برای خودمان زندگی کنیم. هر چیزی که از آن بوی وابستگی به مشام برساند، اختیار و افکار ما را تحت تاثیر قرار خواهد داد و بسیاری از احساس نیازهای متعالی ما را از بین می برد

اگر روزی برسد که اقتصاد نفتی ایران تبدیل به اقتصاد دانش محور شود، آن روز باید خوشبین باشیم به توسعه و رشد فکری. رشد فکری که که لازمه آن مطالعه و کتابخوانی خواهد بود. آن زمان فکر و دانش ما خواهد بود که برای ما ثروت تولید خواهد کرد. آن روزها، روزهای خوب کتابخانه ها و مراکز فرهنگی ما خواهند بود و دوران طلایی خویش را سپری خواهند نمود

سخن پایانی

تمام تغییرات یاد شده، از ذهن شروع می شود و این ذهن است که جایگاه دانش، باور، هنر، مهارت و خیلی چیزهای دیگر است. لازمه این تغییر ذهنیت ها، رویکردها، نگاه ها، می تواند دو چیز باشد. یا خودمان بخواهیم نگاهمان را به زندگی عوض کنیم و راه متفاوتی را در پیش بگیریم. یا تغییرات موثری در ساختار مدیریت فرهنگی کشور رخ بدهد. مدیرانی که در کنار تعهد، تخصص لازم را هم در امور فرهنگی داشته باشند. راه دوم در اختیار ما نیست، اما راه اول حتما در اختیار ماست

5 نظر برای مطلب “چرا ما ملت کتابخوانی نیستیم و ملت کتابخوانی هم نخواهیم شد !!؟؟”

  1. کاش راه حل هایی هم ارائه میدادید.. اینها مسائلی است که خیلی ها میدانیم اما چگونه حلش کنیم.. من شخصا عاشق مطالعه ام و نیاز به ایستادن در صفهای طولانی هم برای مایحتاج اولیه ندارم اما از بس دچار روزمرگی میشوم از مطالعخ غافلم . کم نیستند امثال من…

    1. سلام. در دلیل سوم به مواردی اشاره کرده اند که برداشت یک خطی من، مطالعه منطبق با یک نیاز و بر پایه یک هدف است. وگرنه از این تکنیک های مطالعه و انگیزه بخشی مرتبط با آن مزیتی ایجاد نمی شود. مطالعه باید بر مبنای یک نیاز درونی شروع شود و بر مبنای یک هدف مشخص پیش برود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *