حسینی در رکاب حری

سه شنبه هفته گذشته(۳ اردیبهشت ۹۲) به دکتر نورالله مرادی زنگ زدم که او را برای جلسه انجمن کتابداری و اطلاع رسانی دعوت کنم. دکتر مرادی به من گفت که ظاهرا حال دکتر حری رو به وخامت گذاشته و تعریفی ندارد. بعد از جلسه انجمن با حسینی تماس گرفتم و از او خواستم که با همسر دکتر حری صحبت کند که اگر امکانش هست سری به دکتر بزنیم. قرار شد حسینی به من اطلاع بدهد. آخرین باری که صدای استاد ماندگارم را شنیده بودم روز چهارشنبه ۲۸ فروردین ۹۲ بود که حسینی به من زنگ زد و گفت موبایل را در گوش دکتر می­گذارم و شما با او صحبت کنید. به استاد عزیزم گفتم که امروز بعدازظهر مجمع عمومی انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران است و جای او در جمع دوستان خیلی خالیست و گفتم که دعا می کنم خدا سلامت کامل به او عنایت کند تا در جلسات آینده توفیق زیارت او را داشته باشیم و آخرین کلامی که از او شنیدم این بود: انشاءالله.  اطلاع دادن حسینی تا صبح دیروز(شنبه ۷ اردیبهشت) طول کشید. هشت صبح با بچه های مطالعات آرشیوی در دانشگاه تهران کلاس داشتم. وقتی کلاس تمام شد در راه پله­های دانشکده کتابداری و اطلاع رسانی دکتر مهرداد نیکنام را دیدم که می گفت حال دکتر خوب نیست و هر دو برای شفای دکتر دعا کردیم. هنوز از دانشگاه تهران خارج نشده بودم که حسینی تماس گرفت و به من اطلاع داد که دیروز دکتر را به بیمارستان عرفان آوردیم و هم اکنون در بخش آی سی یو بیمارستان بستری است. به او گفتم می­توانیم دکتر را ببینیم که پاسخ داد نه، ضمنا سطح هوشیاری دکتر پائین است و قوه تشخیص خود را از دست داده. با نگرانی عازم دانشگاه الزهرا(س) شدم و مشغول کارهای روزمره و نگران حال استاد عزیزم. فکر کردم شب که به منزل رفتم با چند نفر از دوستان قرار بذاریم که فردا سری بزنیم به دکتر حری.

pars-a1 (1)

زمان زیادی نگذشته بود که به منزل آمده بودم که زنگ موبایلم به صدا درآمد. وقتی جواب دادم پشت خط حسینی بود که بغض کرده بود و به من گفت: خبر بدی برای شما دارم…….

آشنائی حسینی با حری از سال ۱۳۷۰ شروع شد، زمانی که حسینی کارمند وزارت علوم بود و حری هم به دعوت دکتر محمد رجبی رئیس وقت کتابخانه ملی به آنجا آمده بود. آن زمان کتابخانه ملی زیر مجموعه وزارت علوم بود و برای شرکت در جلسات مختلف حسینی زحمت رانندگی دکتر حری را می کشید. زمانی که دکتر حری مسئولیت جلد اول دایره المعارف کتابداری و اطلاع رسانی را بعهده داشت هم حسینی با او بود. حسینی اول مهر ۱۳۸۵ بازنشسته شد اما دست از دکتر حری نکشید و تا لحظه آخر عمر استاد در رکاب او بود.

حسینی هم مثل همه کسانی که استاد را می شناختند او را اسوه اخلاقی می داند. حسینی برایم تعریف کرد که در این ۲۲ سال آشنائی، به یادش نمیاید که دکتر حری یکبار در جمعی او را راننده خود معرفی کرده باشد. همیشه او را دوست و همکار خود معرفی می کرد. اگر در جلسه ای شرکت می کرد که همراه با ناهار یا شام بود حسینی هم باید او را همراهی می کرد. اگر قرار بود عکس دسته جمعی بگیرند از حسینی هم دعوت می کرد که در عکس باشد و هوای حسینی را همیشه داشت. اگر حسینی نیاز مالی داشت و یا ناراحتی در چهره او احساس می کرد حتما بدنبال دلیلش بود. حسینی شب و روز با حری بود و سنگ صبور استاد. حسینی تعریف می کرد که همیشه در تمام طول مسیر با او از هر دری سخن می­گفت و با او چنان رفتار می کرد که گویا از برادر نزدیکتر است. حسینی تعریف می کرد که این روزهای آخر استاد باید آندوسکوپی انجام می­داد و به همسرش گفته بود که اینکار را نخواهد کرد و همسرش هم متوسل شده بود به حسینی که  اگر تو بگویی حتما به حرفت گوش خواهد داد، و این طور شد و دکتر با حسینی برای انجام آندوسکپی راهی بیمارستان شد… افسوس که نتیجه نشان میداد که سرطان پیشرفت کرده و اجل مهلتش نداد تا بیشتر بشناسیمش و از او درس زندگی یاد بگیریم.

روحش شاد و یادش گرامی باد

s.rezaei82@ymail.com'

درباره سعید رضایی شریف آبادی

مشاهده همه مطالب سعید رضایی شریف آبادی →

11 نظر برای مطلب “حسینی در رکاب حری”

  1. هر جا که آقای حسینی را می دیدیم، ناخودآگاه به دنبال دکتر عزیز می گشتیم. در این سالها، معلوم بود که این رابطه کاملا وجه دیگری دارد.
    همین امروز صبح با جناب حافظیان در ارتباط با آقای حسینی و منش و شخصیتی که ایشان در جنب دکتر حری یافته اند صحبت می کردیم و اینکه همین حرکت دکتر حری هم خودش درس آموز است که چطور چنین رابطه ای را ایجاد و حفظ کرده است.

  2. از سال ۱۳۷۴ که با معرفی استاد به عنوان عضو کوچک حوزه ستادی دایره المعارف کتابداری به کتابخانه ملی راه یافتم، آقای حسینی را در کنارش ( رکابش)دیدم. اما از سال ۱۳۸۹ وجود آقای حسینی دیگر اطمینان بخش خاطرم شد زیرا که دانستم در روزهای بیماری فردی دلسوز که به اندازه همه ما دوستش دارد همراهش است. به ویژه یکی دو ماه اخیر زحماتشان پیش از پیش برجسته شد.
    آقای حسینی سپاسگزاریم

  3. یادم هست یک شب در مورد چند و چون برگزاری مراسم بزرگداشت استاد در انجمن مفاخر با خانم انصاری صحبت می کردیم، (زمستان ۱۳۸۵) و اینکه چه کسانی خوب است سخنرانی داشته باشند در مراسم. من اصرار داشتم که یکی از سخنران ها آقای حسینی باشد. دکتر محقق گفتند چرا؟! گفتم چون او بیش از همه ما با دکتر بوده و ایشان را در هر حال و هر وضعیتی دیده است. ضمن اینکه آدم ها معمولن روی واقعی شان را به کسی که به نوعی زیردست آنهاست نشان می دهند. به نظرم آقای حسینی بهترین شاهد برای بیان منش والای استاد است چون ثابت می کند که چطور وقتی انسان واقعی و وارسته ای هستی برایت فرقی نمی کند که آن که مقابل توست زیردست است یا مافوق. تو منطبق با شأن انسانی خود با او رفتار می کنی.

  4. گلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم
    بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم

    بگفتا من گلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم
    کمال همنشین در من اثر کرد وگر نه من همان خاکم که هستم

    خوش به حال آقای حسینی که حدود بیست سال همدم دکتر حری بود
    این شانس بزرگی است. من که غیر از یکی دو جلسه دفاع در دانشگاه فردوسی افتخار شرفیابی به خدمت این بزرگمرد به تمام معنی انسان را نداشتم اما این جلسات کوتاه نیز پر از حکمت بود. قبلا از طریق نوشته ها به صورت غیر مستقیم شاگردی ایشان را داشتم
    گرچه این عزیز دیگر در میان ما نیست اما به نظرم هیچوقت یاد و اثرش چه از نظر علمی و چه از نظر رفتاری کمرنگ نخواهد شد

    روحش شاد

  5. با استاد کلاس نداشتم، حضوری و راجع به موضوع خاصی با ایشان هم کلام نشدم اما دورادور شاهد سخنرانی ها و فعالیت های ایشان بودم .

    ترم های اول کتابداری بودیم و عضو کادر اجرایی همایش سالانه انجمن دانشگاه الزهراء(س) ، هنوز با اساتید سرشناس و پیش کسوت رشته آنچنان که باید و شاید آشنا نبودیم !
    استاد برای شرکت در همایش تشریف آورده بودند ، و ما هم به دلیل اینکه هنوز اساتید دیگر را چهره به چهره ندیده بودیم ، استاد بزرگوار را به جا نیاوردیم ، وفکر کردیم فردی هستند مثل بقیه که برای شرکت در همایش آمده اند ، اما ایشان در مقابل برخورد ما چنان با فروتـنــی و تـواضــع رفتار کردند که بعد از معرفی ایشان توسط دکتر رضایی ، تازه متوجه شدیم با چه شخصی رو به رو هستیم … چهره ای خندان و آرام .

    + روحشان شاد و یادشان تا همیشه گرامی خواهد بود …

  6. عرض سلام و تسلیت خدمت همه سروران
    چه احساس تلخ و ناگواری است شنیدن خبر از دست دادن عزیزی که یک عمر از او درس زندگی گرفته‌ای….
    این روزها تعریف اساتید از خاطراتی که با استاد بزرگوارشان داشتند، حسرتی بر جان آدم می ریخت.
    بنده متأسفانه افتخار شاگردی ایشان را نداشتم ولی جان کلام اساتید گواه بر منش و شخصیت والای ایشان است.
    و خوشا به سعادت آقای حسینی که تا این اندازه با دکتر حری دمخور بوده اند.
    از خداوند متعال طلب صبر برای بازماندگان و آمرزش برای استاد سفر کرده دارم.
    کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام…

  7. سلام و عرض تسلیت

    “ردپای خاطرات
    گاهی ابری می کند هوای دل را
    اما یاد
    هنوز هم حس بودن را القا می کند”

    در رکاب استاد بودن، سعادت می خواست، خوش به سعادت آقای حسینی.

    “آنچه باید گفتن، گفتند بزرگان
    کجای کاریم بس من و تو…”

    روحش شاد و یادش گرامی

  8. خیلی دوست داشتم برای یک بار هم که شده در یکی از کلاس های دکتر شرکت کنم. دوست داشتم ببینم چه می گوید، چگونه می گوید و به چه شکلی با دانشجویانش کنار می آید ولی هیچ گاه قسمت نشد. این اواخر به این فکر می کردم که احتمالا دکتر حری در جلسه دفاع رساله من به عنوان استاد داور حضور خواهند داشت و فرصتی پیش خواهد آمد تا با ایشان برخوردی داشته باشم اما متاسفانه گویا قسمت نبود
    خدا روحش را در کنار بزرگان و معصومین محشور و قرین رحمت نماید

  9. درکلاس های استاد دانشجو نبودم ولی به لحاظ برخی از کارهای پژوهشی از همفکری ایشان استفاده کردم که این موهبت را از لطف خدا می دانم تواضع برجسته ترین ویژگی ایشان به عنوان یک انسان بود گرچه ویژگی های علمی نیز به آن ارزش بیشتری می داد در چندین نوبت ارتباطات تخصصی ایشان جایگاه خاصی در من دانشجو ایجاد نمود. امیدوارم ازدعای خیر اساتیدی متواضع مثل ایشان ما شاگردان نیز بتوانیم قدمهای مثبتی در جامعه حرفه ای و انسانی برداریم که رسم شاگردی را بجا آورده باشیم و بخوبی نامشان را زنده نگهداریم.

  10. از مهمترین ویژگیهای استاد در کلاس درس جدی بودن در عین شوخ طبع بودن و بیان مطالب پیچیده با زبان ساده و قابل فهم با استفاده از مثالهای عینی و واقعی بود. قلمش هم مانند کلامش ساده و روان با رگه هایی از طنز بود. باشد که الگوی ما مدرسان باشد. یکی از نوشته های طنزش که خیلی دوستش دارم آیین بدنویسی است که یکی از مقالات کتاب مروری بر اطلاعات و اطلاع رسانی است. روحش شاد

  11. درود بر یکایک دوستان و هم قطاران
    “پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است”
    اندیشه های استاد حری تا ابد بال گشوده و به پرواز درخواهند آمد و به نیکی از آن بزرگمرد یاد خواهد شد و از دوردست ها صدایش را خواهیم شنید.
    از عطف دوست داشتنی و شخص جناب آقای حیدری نژاد تقاضامندم با حسینی (یار استاد نازنینمان زنده یاد دکتر حری) یک مصاحبه داشته باشید مطمئنم همه مشتاقانه انتظار گفته ها و ناگفته ها از زبان ایشون در وصف استاد هستیم.
    باتشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *