به تماشای روزهای سپید

 

به نام او که همین جاست و هر لحظه با ماست

قبل‌تر از طریق برادر استاد که پزشکی معتبر در دانشگاه علوم پزشکی مشهد است، خبردار شدم که حال ایشان خوب نیست و نیاز به مراقبت دارد و  …. با استاد مهربان دیگری، دکتر فتاحی تماس گرفتم و از حال ایشان جویا شدم،  خیلی‌هایمان دل‌نگرانش بودیم و حسرت دیدارش را داشتیم.

نه قصد دارم مدحش را بگویم و یا شاعرانه سخن بگویم، تنها هدفم بازگویی آن حس،  شناخت و دریافت هایی است که استاد در من بیدار کرد، درست مانند مادر و پدری که راه رفتن را به کودک می آموزند، او الفبای علم و شیوه اندیشیدن و دیدن را به دانشجویانش می آموزاند.

به یاد می آورم که اولین بار در زیباترین و پاک ترین روزهای جوانی در مکانی مقدس به نام دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران در دوره کارشناسی با استاد آشنا شدم و در کلاس هایش  با سحر کلام و دانش ایشان چه عاشقانه به دنیای کتابداری پای نهادم و ریشه دواندم. دیدار با استاد به ابتدای سال تحصیلی ۱۳۶۱-۱۳۶۲ بر می گردد، دانشجوی جوان و ناآشنایی که  نمی دانست قرار است چه بیاموزد و هدفش از ورود به این رشته چه بود، اما از پدر که فرهنگی بود و اهل علم و دوستدار عالمان شنیده بود که دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران استادان معتبر و شناخته شده ای دارد و از این بابت بسیار خرسند بود که فرزندش در این مکان به تحصیل علم می پردازد.

برخورد اول با استاد برایم خاص بود، چون چهره اش برایم عجیب بود، برداشت اکثر دانشجویان نیز مشابه بود، بی تعارف در نگاه اول چهره او را نپسندیدم! اما چنین حسی با شنیدن کلامش و طنین صدایش رنگ باخت و تا لب به سخن گشود، حس بیداری، هشیاری، شعور و آرامش را تجربه کردم. کلامش از جنس و گونه ی دیگری بود.  همیشه آرام و شمرده و بدون شتاب قدم برمی داشت و با فکر سخن می گفت و با هرواژه ای که بیان می کرد، تلنگرهایی ماندنی در ذهن جوانم ایجاد می کرد. ساده تر بگویم، بسیار انگشت شمارند استادانی که دانشجو با میل و رغبت در کلاس شان حاضر شود و سراپا گوش شود. ساعاتی را با لذت و بدون هیچ دغدغه‌ای در کلاس هایش سپری می کردم و  آرزو می کردم ای کاش زمان این کلاس طولانی‌تر بود،

یکی از عبارات انرژی بخش و روحانی که در ابتدای سخنانش بیان می کرد و به آن معتقد هم بود:  “ن و القلم و مایسطرون” بود و تا واپسین دم عمر با قلم و آنچه می نوشت، عاشقانه زیست و عاشقانه ماند. همواره کوشید در روش‌های تدریس، مباحث درسی و چگونگی ارتباط با دانشجو، منشاء تحول و بینش و نگرشی نو باشد. تاثیر همسویی و همکاری با استادش، خانم نوش‌آفرین انصاری را همیشه ارج می نهاد و بازگو می کرد، دهها بار، صدها بار…. که در کلاس استاد انصاری هم چه زیبا و چه روحانی این احساس شگفت را تجربه کردم که معلمی به معنای واقعیش هم هنر است و هم علم.

او زندگیش را با معلمی آغاز کرد و علم خود را با عشقی که به این رشته و ارتباط با دانشجو داشت، بی منت عرضه می کرد. برای عقاید دانشجویانش احترام قایل بود، بشاش، آرام اما شوخ طبعی های خاص خودش را داشت. دانشجو در صحبت و همنشینی با استاد، دغدغه نداشت و ناآرام نبودو این دنیاها دنیاها ارزش داشت.

از جمله خاطرات بسیار خوب و شادی بخش دیگرم از دوران تحصیل دوران کارشناسی، بازدیدهایی است که از کتابخانه های متعدد شهر داشتیم. یک بار با برخی از اعضای هیات علمی گروه کتابداری ازجمله آقای دکتر حری، خانم انصاری و آقای محمود حقیقی و برخی از دانشجویان برای بازدید به شهر مقدس قم و کتابخانه حضرت آیت الله مرعشی رفتیم که بسیار خاطره انگیز بود.

پس از اتمام دوره کارشناسی، روزگار بر این قرار گرفت که حدود سه سالی از ایران دور شوم اما همچنان در مسیر کتاب و کتابخانه و آموختن بودم و با گفته ها و نوشته های ایشان و استادان دیگرم بالیدم و رشد کردم تا اینکه پس از بازگشت، روزگار بر این قرار گرفت که از تهران به مشهد نقل مکان کنم و ساکن این منطقه و بارگاه شوم. در دانشگاه علوم پزشکی مشهدو در یکی از کتابخانه های بیمارستانی آن به عنوان کتابدار کارم را آغاز کردم( سال ۱۳۶۹). پس از دوسال کار و زندگی، در دوره کارشناسی ارشد کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران ادامه تحصیل دادم و از آنجاییکه خداوند با لطف بی نهایت خویش، همیشه آشنایی و همنشینی و همکاری و شاگردی با انسان های بزرگواری را در مسیر زندگی حرفه ای و شخصی ام قرار داده و می دهد، بازهم از نعمت حضور و تعالیم استاد دکتر حری نیز در این دوران بهره ها بردم،  لحظاتی ناب و تکرار نشدنی،  از پوپر، جس شرا، گافمن، ابن خلدون، نظریه اطلاعات و اطلاع شناسی، روش پژوهش و آیین نگارش علمی، تحلیل استنادی، مبانی نظری رشته و….

هر از گاهی به دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران می رفتم و اساتید امیدوار و مثبت اندیشم را زیارت می کردم و هربار همان حس های ناب و خالص انسانی و صمیمی و پربار را تجربه می کردم. خدای را همیشه شاکرم.

بسیار مفتخرم که در زمانی که ایشان در مسئولیت معاونت علمی و پژوهشی آن کتابخانه و نیز سرویراستاری دائره المعارف کتابداری و اطلاع رسانی حضور داشتند، با دائره المعارف و تدوین برخی مقالات همکاری داشتم و از این دوران درسها آموختم.

در برخی همایش ها و گردهمایی های تخصصی رشته که ایشان حضور داشتند، با همان میزان لذت و شور یک دانشجوی جوان سالهای ۶۱-۶۲ شرکت می کردم و به کلام گرم و شیوای او  واژه به واژه  گوش می سپردم و در پایان سخنرانی اگر موفق می شدم با تلاش به سویش می رفتم که سلامی و درودی عرض کنم. خدای را شاکرم که در یکی از این گردهمایی ها، با همسر عزیزم ، که او هم استادی توانا و عاشق در رشته خودش هست، به دیدار ایشان و استاد نوش آفرین انصاری رفتیم و آن دو عزیز با پاکی و صفای باطنی و ویژگی معلمی شان، چه کلمات محبت آمیزی نثار این شاگرد کوچک شان کردند.

روحش شاد، انسانی بود والا که خصوصیات و ویژگی هایش همیشه مثال زدنی است و جایش همیشه خالی خواهد بود.

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تاچشم های خسته خواب آلود

از پشت  پنجره، تصویر ابرهارا در قاب

و طرح واژگونه ی جنگل را در آب بنگرند

آن روز، پرواز دست های صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز، روزی که نامه ها همه باز است

(قیصر امین پور)

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *