خانم پوراندخت سلطانی، میهمانی فراموش نشود!

مرتبه اول که خانم پوراندخت سلطانی بستری بودند به بیمارستان کسری این را نوشتم. شاید پاییز ۹۲٫

بیخبر بودم و همین که خبردار شدم ناغافل این کلمات را روی کاغذ آوردم. و بعد هم یادم آمد که در اخرین باری که میهمان ایشان بودم تشر زده بودند که این چه وقت آمدن است و هوا بهتر شد باید دوباره بروم آنهم با تعدادی از دوستان که اسمشان را بردند.  به هنگام بستری در بیمارستان خبرم دادند که ملاقات نرفتن برای ایشان بهتر است و من هم همین کار را کردم اما این نوشته را برایشان فرستادم و به گمانم یکی از بستگان برایشان خوانده بود و ایشان هم لبخند زده بودند. برای همان لبخندشان این نوشته دوباره بر صدر می نشانم.

سلام خانم

هنوز ناخوش هستید، هوای ملک ری این روزها ابدا خواستنی نیست. جوان و کودک و میانسال  زن و مرد هم ندارد، به ریه نرسیده ماسیده میشود میان حلق و گلو.همان بر سر هوای شمیران آمده است که بر سر آب کرج.خرید و فروش بطری ها هوا چند سال پیش طنز بود حالا دارد به واقعیت نزدیک میشود.یعنی برای من عجیب نیست و اینها همه از کرامات مدیران چند دهه پیشتر این شهر دوزخی ست! هوایی که باید مایه زندگی باشد شده است ماده ای مرگ آور. کرامت از این بیشتر که ما داشته ایم؟ به هر حال هوا حقیقتا ناپاک است و لابد برای شما  تنفس سخت تر است در هیاهوی هیچ در پوچ! در طغیان دود و پلشتی! میگویند به سختی تنفس می کنید. از بس که شما یک دنده هستید خانم. همین چند ماه پیش که چند روزی میهمان مریضخانه  بودید و بعد هم مرخص شدید کم نبوده اند دوستان و آشنایان و شاگردان و همکارانی که مرتبه های بسیار به شما گفته اند که بنشینید “به زرده بند “و قید این کتابخانه ملی را بزنید و همین هفته ای چند روز و چند ساعت را هم ختم کنید. حالا نمیدانم دقیقا چه کسانی ولی اطمینان دارم که همه به شما گفته اند و شما هم یک نگاه انداخته اید و لبخندی زده اید و باز کار خودتان را کرده اید. یادتان باشد  تازه که مرخص شده بودید آمده بودم به احوالپرسی شما. رنگ و رویتان بد نبود ، ته چشمانتان هم پر فروغ  بود اما آدم میفهمید که کمی انرژی اتان تحلیل رفته است. گفتم خب بیشتر استراحت می کردید و شما جواب دادید بهترین استراحت برای من همین کارهای کتابخانه است البته اگر خلق آدم را تنگ نکنند.  نمیدانم کدام شیرپاک خورده ای خلق شما را تنگ کرده بود ولی باز ادامه دادم که: ” خانم بنشینید به زرده بند، هر کس با شما کار دارد کفش هایش را جفت میکند و می آید خدمتتان.شما چرا میان این دود و دم اینهمه راه  می آیید اینجا؟ ” باز نگاهی به من انداختید و مثل کسی که حرفش، حسش و عشقش درک نمیشود ،خیلی سرراست و کوتاه گقتید: ” حالا که خوبم،پس می آیم”  بعد هم در باره کار جدیدتان در کتابخانه حرف زدید. قرار بر اصلاح و تجدید چاپ یک کتاب بود به گمانم.شاید سرعنوان های موضوعی. میدانید که من کتابدار نیستم و زیاد سردر نمی آورم از این مطالب.

 راستش  من واقعا متعجب بودم خانم! البته تعجبی هم نداشت. ولی متعجب بودم و حتی با اندکی  ناراحتی  به شما گفتم که واقعا باید به فکر  سلامتی خودتان باشید و ادامه دادم که شاید سرعنوان های موضوعی برای خیلی ها اهمیت داشته باشد اما شخص شما نیز برای خیلی ها و بیشتر از خیلی ها که صاحب میز و پست و مقام و درجه اند، ارزش دارید و  به همین  دلیل  باید مراقب خودتان باشید. گفتم که آدم تا یک جایی برای خودش زندگی میکند و از یک جای دیگر  برای دیگران.شما هم که همه جوره به این حوزه و رشته ی کتابداری ادای دین کرده اید. بعد هم میان دلم نالیدم که اینهمه برای کتابداری و کتابداران زحمت کشیدید و حالا کو قدردان؟!  اینها را البته به زبان نیاوردم. شاید هم خودتان میدانید و میدانستید اما من چیزی نگفتم. به هر حال آنروز من تلاشی بیهوده داشتم برای اینکه شما را تشویق کنم به نشستن در خانه و استراحت .خودم  نیزمی دانستم که شما به حرف هیچ کس گوش نکرده و نمی کنید، حدس می  زدم که آدمهایی از من مهم تر و بزرگ تر و نزدیک تر به شما نیز همین ها را بارها گفته اند اما شما در آخر کار خودتان را کرده اید.(قبول کنید که گاهی به طور وحشتناکی سرسخت و یک دنده میشوید) اما من هم  دلیلی  نداشتم که حس و نظرم را با شما که پوری سلطانی باشید سر راست در میان نگذارم. اصلا آدم با پوری سلطانی سر راست حرف نزند با چه کسی بزند؟حالا هم دوباره می گویم:

خانم پوراندخت سلطانی

لطفا به محض مرخص شدن از بیمارستان ، راه کتابخانه ملی را پیش نگیرید، اینجا خبری نیست خانم.خبری هم اگر باشد همانجا خواهد بود که شما هستید. شما خودتان اصل خبرید. حرفتان خبر است، رفتارتان خبر است. شما پوراندخت سلطانی هستید. با سربلندی کتابدار هستید  اما فقط به کتابداران تعلق ندارید و اگر با کار بیش از اندازه به سلامتی خودتان آسیب بزنید در حقیقت به دوستداران خودتان در سایر حوزه ها کم لطفی کرده اید. باور کنید خیلی ها نگران شما هستند.یکی همین آقای (ه. ا . سایه) که رفتید و در مراسم بزرگداشت ایشان شرکت کردید و از عشق او به عدالت اجتماعی گفتید. یکی همان استاد شفیعی کدکنی، یکی سیمین بهبهانی،یکی محمود دولت آبادی و یکی کامران فانی .یکی نه ،خیلی های دیگر هستند که شما را سلامت و تندرست می خواهند، فهرست مشتاقان شما از حوصله ای این نوشته خارج است خانم سلطانی ، فهرست آدمهایی که هر یک در هرحوزه علمی  و جغرافیایی که هستند نامشان بلند است و پر آوازه اند اما مشتاق سلامتی شمایند. مشتاقانی  از حوزه سیاست، حوزه ادبیات و موسیقی، از حوزه تاریخ و جغرافیا،از شاعر و ادیب و حکیم و فیلسوف و هنرمند و نقاش  و نویسنده و  مترجم  کم نیستند که سلامتی شما را میخواهند ، پس لطفا بیشتر مواظب خودتان باشید و فکر نکنید که فقط به کتابداران تعلق دارید.

خانم پوری سلطانی

شما برای خیلی ها نشانه هستید،  برای خیلی ها راه، و برای بعضی ها هر دو. شما نشانه ی تفسیر نشده ی عاشقی هستید، شما یادگار خاطره ای هستید که زبان شاملو برای شما به شعر نشست.شما یک نمونه ی کمیاب از تعهد و تخصص هستید که به عاشقانه ای بی انتها متصل است و برای همین خسته گی نمیشناسید، برای همین است که نشستن  و عافیت طلبی را نمیدانید.

شما خانم، شما کسی هستید که خیلی از کتابداران جوان، دکترها و متخصصان ،فرنگ رفته ها و داخلی ها نیز هویت شان را از شما می گیرند، سربالا می گیرند که شما بالا سرشان هستید، گردن فراز میکنند به پشتوانه ی قامت افراشته ی شما . باور کنید اینها را برای خوشامد شما نمیگویم، خودتان هم میدانید که با هیچ بنی بشری تعارف ندارم و صریح حرف می زنم ولی حقیقتا دریغم می آید که به شما نگویم لااقل برای دل دیگرانی که مشتاق شمایند کمی مراقب سلامتی خودتان باشید و بعد از مرخص شدن از مریضخانه فی الفور راه کتابخانه ملی را در پیش نگیرید.چه کرده است این کتابخانه برای شما که اینچنین غیرتمندانه برای بلندی نامش پشت خودتان را خمیده کرده اید؟چه کرده اند تصمیم گیران و تصمیم سازان این سازمان برای شما در طول این سالهای بی بازگشت؟ کدام دست مریزاد را گرفته اید؟ کدام خدا قوت را شنیده اید؟

میدانم که این بار نیز سرسختانه راه خودتان را می روید.گمانم بر اینست که شما به هیچ حرفی به جز حرف دلتان  گوش نخواهید کرد و این عجیب نیست برای آنانکه خوی سرکش عشق و بی تابی های  عاشقانه را می دانند. میدانم که راه خودتان را می روید، می دانم که همین حالا دلتان می طپد برای آن اتاقکی که بعضی از روزهای هفته  با حضور شما و کامران فانی شمعی میشود برای جماعت صاحب پرسش! البته میدانید که همه علامه شده اندو خدا را شکر  این روزها اصولا  کسی سوالی ندارد! برای من مثل روز روشن است  همین که پایتان  از مریضخانه به منزل برسد یکی دو روز بعد سر از کتابخانه ی ملی در می آورید. نه اینکه فکر کنید ما مشتاق دیدن شما نیستیم…نه..ابدا..همین حالا اگر بودید باید می آمدم و درباره ی یک موضوع مهم با شما حرف میزدم اما خب ما دل نداریم که شما نزدیک ما، اما ناخوش باشید برای همین دوری و سلامتی شما را ترجیح میدهیم.خلاصه که میدانم شما کار خودتان را می کنید،اما لاقل یادتان باشد که ما یک قرار داریم. قراری که میزبانش شمایید و میهمانش هم من هستم و یکی دو نفر دیگر. یادتان باشد یا نباشد قولتان اینطور بود که یک روز از روزهای بهار،مینشینید در بالای تپه های زرده بند، نزدیک درخت گیلاس یا شاید کمی دورتر،بعد هم ما می آییم به میهمانی شما، بدون ضبط، بدون قلم، بدون کاغذ، شاید فقط با یک دوربین  برای ثبت لحظات، آنهم صامت! و بعد در باره همه چیز حرف میزنیم!همه آن چیزهایی که نگفته اید و نپرسیده اند که بگویید.خودتان میدانید که من سوال زیاد  دارم. پس نمیتوانید بگویید که همه حرف ها را قبلا زده اید.پس حرف می زنیم. یعنی ما می آییم به میهمانی حرف های شما. پس تکرار میکنم ، اول اینکه مراقب سلامتی خودتان باشید و دوم اینکه میهمانی فراموش نشود!

ارادتمند

جلال حیدری نژاد

پی نوشت: چند روزی است که خبر دار شده ام خانم پوراندخت سلطانی به دلیل مشکلات ریوی  در بیمارستان به سر می برند. باز هم شنیده ام که ایشان غدغن کرده اند رفتن به بیمارستان را برای احوالپرسی  و البته حق دارند. بدین جهت این نوشته آمده است تا بلکه با  همراهی حس خوب مخاطبان عطف،آرزوی سلامتی و تندرستی ایشان مکرر شود.

About جلال حيدري نژاد

دانش آموخته جامعه شناسی از دانشگاه تهران، دلبسته ی فرهنگ ،اجتماع و آدمیزاد. مینویسم تا " نادانی" خودم را روایت کنم، نه بیشتر!

View all posts by جلال حيدري نژاد →

35 Comments on “خانم پوراندخت سلطانی، میهمانی فراموش نشود!”

  1. جلوی در ورودی کتابخانه ملی با سبزه ها یک درخت کشیده اند. می گویند نشانه کتابخانه ملی است. هر بار که روبرویش می ایستم احساس می کنم این نشانه سایه درخت های سبزی است که کتابخانه به قامت آن ها زنده است. آرزویم سلامتی سرکار خانم سلطانی است. ایشان هر جا که باشند، سایه شان بر سر کتابخانه ملی مستدام است.

  2. سلام خانم سلطانی عزیز
    خبر بستری شدن شما در بیمارستان بسیار ناراحت کننده است . اما خواندن مطالب آقای حیدری نژاد انقدر حس خوبی به آدم می دهد که تلخی حضور شما در بیمارستان را کمرنگ می کند . من هم به نوبه خودم برای شما آروزی سلامتی و سعادت و توفیق می کنم و امیدورام هر چه زودتر شما را مثل همیشه قبراق و سرحال ببینیم و خواهش می کنم که به توصیه آقای حیدری نژادپس از بهبودی در منزل استراحت نمایید . با احترام و سپاس – یکی از دوستداران شما

  3. می خوام به خانم سلطانی بگم همه ما همکاران نگران حالشون هستیم و دعا می کنیم هرچه زودتر سلامتی حاصل بشه و به خونه برگردن
    خانم سلطانی عزیز نگران ویرایش سرعنوان نباشید همه کسانی که در این پروژه با شما همکاری دارند سخت مشغول کار هستن تورو خدا شما زودتر بهتر بشین
    خیلی دلم می خواست بیام بیمارستان و شما رو ببینم ولی چون خودتون غدغن کردین من هم به دیده منت به حرفتون مثل همیشه گوش می کنم و دعاگوی شما هستم
    دیروز خانم ذاکری از کتابخانه فردوسی مشهد تماس گرفته بود و احوال شمارو پرسید بهش گفتم یه کم ناخوش احوالید خیلی ناراحت شد به من قول داد میره حرم امام رضا(ع)براتون دعا کنه

  4. استاد و معلم اخلاقم. این روزها به شدت جایتان خالی است. دلم برایتان تنگ شده. شما را به هرچه دوست دارید قسم میدهم این بار حداقل به حرف همه گوش دهید و مواظب خودتان باشید. برایتان آرزوی سلامتی و بهبودی سریع دارم.
    جناب حیدری نژاد باز هم س‍پاس از شما که دلنوازانه حق مطلب را ادا می کنید.

  5. سلام فرشته خانم. شما واقعا یک فرشته اید و من همیشه شما رو اینجوری صدا میکنم.دلمون خیلی براتون تنگ شده.امیدوارم هر چه زودتر حالتون خوب بشه .

  6. انسان همیشه به انسان بودن زنده است و ایشان یک انسان به تمام معناست…
    برای سلامتی ایشان همه دعا میکنیم چون همیشه مایه افتخار هستند

  7. خانم سلطانی عزیز!! زندگی کن و لبخند بزن بخاطر آنهایی که از نفست آرام میگیرند.به امیدت زنده هستند،و با یادت خاطره میسازند. نمیدانم در زندگیت؛بهترین؛ چگونه معنامیشود من همان بهترین را برایتان آرزو دارم.سلامتی و بازگشت مجددشما به کتابخانه ملی آرزوی همه همکاران مدیریت پردازشه

  8. خانم سلطانی عزیز، استادارجمند

    دلم برایتان تنگ شده، آرزویم سلامتی و تندرستی شماست. به قول آقای حیدری نژاد به امید دیدار هر چه زودتر شما در میهمانی.

  9. یکی از اساتیدی که به واسطه ایشان کتابداری فنی را شناختم، استاد عزیز خانم پوری سلطانی بودند. پشتکار، جدیت، همت، سختکوشی و تعصب ایشان نسبت به رشته و حرفه، همیشه مثال زدنی است.
    انشاله هر چه زودتر سلامتی خود را بازیابند و دوباره این چهره دوست داشتنی و مانای کتابداران ایران را در محافل علمی ببینیم. ممنون از آقای حیدری نژاد عزیز، که کاری کردند یادمان نرود چه استاد و چه گنجی را داریم.
    استاد عزیز برایتان دعا میکنیم.

  10. زمانی که در رشته کتابداری با منابع با عظمتی همچون سرعنوان موضوعی آشنا شدیم به عظمت شخصی که سالها برای تهیه و تدوین آن زحمت کشیده بودید نیز پی بردیم و همیشه به ما گفته می شد که خانم پوری سلطانی مادر کتابداری هستند من هیچ وقت تا به اکنون افتخار کار با ایشان را نداشتم اماسخن دل خودرا با نقل از نوشته های آقای حیدرنژاد می گویم : ” شاید سرعنوان های موضوعی برای خیلی ها اهمیت داشته باشد اما شخص شما نیز برای خیلی ها و بیشتر از خیلی ها ‌‌‌‌که صاحب میز و پست و مقام و درجه اند، ارزش دارید و به همین دلیل باید مراقب خودتان باشید.” همواره سلامت و شاد باید.

    1. برای بهبودی سریع آن استاد فرزانه، به هشتمین امام که مجاوروش هستم متوسل می شوم.محمد حسین دیانی

  11. درود بر همه
    با سپاس از جلال
    از خواندن این نوشته بسیار لذت بردم. پوری سلطانی به خوبی، استادانه و ادبیانه توصیف شده است. مطلب می تواند برای کتابداران و اعضای هیئت علمی الگوی شخصیت سازی باشد
    مهم نیست پوری سلطانی در بیمارستان است یا در منزل
    سال گذشته که به اتفاق دکتر مرادی و آقای عمرانی به دیدار او در منزلش رفتم، دستش را بوسیدم و به عنوان دانشجوی همیشگی وی، ادای دین کردم.
    آرزومند تندرستی او هستم

  12. یادداشت بسیار زیبایی بود. بویژه آنجا که نوشته اید: «شما برای خیلی ها نشانه هستید، برای خیلی ها راه، و برای بعضی ها هر دو. شما نشانه ی تفسیر نشده ی عاشقی هستید، شما یادگار خاطره ای هستید که زبان شاملو برای شما به شعر نشست. شما یک نمونه ی کمیاب از تعهد و تخصص هستید که به عاشقانه ای بی انتها متصل است و برای همین خستگی نمیشناسید، برای همین است که نشستن و عافیت طلبی را نمیدانید». برای ایشان آرزوی سلامت و تندرستی کامل دارم.

  13. برای این بانو سلامتی آرزو میکنم. و از آفای حیدری نزاد صمیمانه تشکر میکنم که اینچنین زیبا و ساده باعث شد همه ما به این فکر بیفتیم که چه افراد گرانقدری در اطراف ما هستند.

  14. آقای حیدری نژاد، متن قشنگ و بااحساس شما من را به یاد روزی انداخت که به همراه چند تن از دوستانم برای کار پژوهشی در مورد تاریخ شفاهی انجمن کتابداری و اطلاع رسانی در کتابخانۀ ملی، به حضوراستاد ارجمندسرکار خانم سلطانی رسیدیم. ایشان با روی گشاده و با عشق وعلاقه پاسخگوی سوالات ما شدند. چند ساعتی به گفت و گوی گذشت و به گمانم این گفت و گوی آن قدر صمیمانه بوده که آدم را بیشتر مجذوب می کرد که بیشتر در خدمتشان باشیم.
    ولی افسوس که ثانیه ها و دقایق به سرعت سپری شد و زود گذشت.
    از دیدارو مصاحبت بااین بانوی بزرگوار و پیش کسوت کتابداری لذت بردم و از علمشان بهره مند شدم.
    امیدوارم که هر چه سریع تر بهبودی حاصل شود و ما ایشان را دوباره شاداب و پر نشاط ببینیم.
    ” درود بر انسان های خوب، آنان که در اندیشۀ دیگران تصویر زیبا مینگارند، تا آنجا که یادشان زیبا، خاطرشان همواره در دل خواهد ماند.”

  15. خانم سلطانی عزیز مثل همیشه منتظر آمدنت هستیم و بی صبرانه مشتاق دیدارت.استاد عزیز و دوست داشتنی! سلامتی شما آرزوی همه ماست.

  16. با درود
    این بار هم جناب جلال حیدری‌نژاد عزیز با قلم شیوا و نثر آهنگینش به حق اعجاز آفرید… با این حال بی انصافی است اگر سهمی سترگ از این اعجاز را به حساب شخصیت والا و نازنین استاد پوری سلطانی نگذاریم
    برای بانوی پر افتخار و بی ادعای عرصه علم و فرهنگ سرزمینم سلامت روزافزون و برای جناب حیدری‌نژاد گرامی استمرار صلابت در نگارش آرزومندم

  17. درود بر کتابداران عزیز
    قلم شیوای آقای حیدری نژاد برای مادر کتابداری ایران جای حرفی باقی نگذاشت جز آرزوی تندرستی برای پوری سلطانی عزیز

  18. درود بر تمامی کتابدران
    وقتی با لبخند وارد می شوید نیازی به دانستن نامتان و شناختنتان نیست.عظمت وجودتان آشکار و بزرگی کارهایتان نمایان است. سالهایی که در واحد پردازش بودم شما را از روی همین لبخندها و از برق نگاه و گرمی صدایتان شناختم.
    سلامتیتان آرزوی همه ماست

  19. سلام به مادر پدران و مادرانمان
    با اینکه بیش از چند باری در محضر شما نبوده ام اما انگار هزاران بار شما را دیده ام. چرا که هر بار را هزاران بار در ذهنم تکرار کرده ام. دانشمند با دانشش انس می گیرد و دیگران با او. پس بدیهی است که شما هیچگاه تنها نیستید ولی ما تنها مانده ایم. برگردید… بزودی… انشاءالله

  20. پس یادتان باشداستاد بیشتر مراقب سلامتی تان باشید شما به همه ما قول دادید “یک روزاز همین روزها،مینشینید در بالای تپه های زرده بند، نزدیک درخت گیلاس” و همه ما می آییم به میهمانی شما…..

  21. تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
    وجود نازکت آزرده گزند مباد
    از خدای بزرگ سلامتی کامل استاد ارجمند سرکار خانم پوری سلطاتی را مسالت می کنیم و علاقمندان هم دعا کنند تا هرچه زودتر ایشان بهبود یافته و به زندگی در کنار کتابداران ایران بازگردند

  22. درود بر استاد مسلم کتابداری سرکار خانم پوری سلطانی که اگر مرا نیز جزو شاگردان خود بدانند افتخارم خواهد شد.

    همکاران گرامی:
    آیا می دانید چاپ مجدد “سرعنوان های موضوعی فارسی” دغدغه خانم پوری سلطانی است؟ بهانه ای برای استراحت نکردن و علت تشدید بیماری!
    آرزوی سلامتی ایشان آرزوی همه ی ماست، اما سعی برای به ثمر نشاندن آرزوی ایشان چه؟
    نه قسمت دومش گویا سخت است!
    از تمامی مدیران و همکاران صمیمانه خواهشمندم اگر سختی کار را بر خود آسان دیدند دریغ نکنند.

  23. این نوشته جیز دیگری است یعنی حکایت دیگری است از انسانی که عشق او هیج گاه خاموشی ندارد همیشه شعله ور است. انسانی که در این نوشته حضور دارد و نفس می کشد واقعا به عاشقانه ای بی انتها متصل است که گرمایش در هر کران پیداست. دلم روشن است که این عزیز سلامت می ماند و فروغ چشمانش گرم گرم است هنوز….

  24. سلام مادر

    بدون اجازه مادر خطابتان کردم.

    همیشه استادم بوده اید. هر وقت پرسشی داشتم برای پاسخ در دسترس بودید. همیشه شما را با شگفتی می نگرم و تحسینتان می کنم. اما حالا کمی غیر رسمی تر با شما حرف می زنم. حرفهایی از جنس دل. مرا عفو بفرمایید اما همین دل است که دوست دارد مادر خطابتان کند. بگذارید حالا که در حضورتان نیستم همان حرف دلم را بزنم. حرف دلم به بانویی که یکی از معانی زیبای عشق است.
    مادر دوستتان دارم. برایتان دلتنگم.

  25. هر وقت از کنار جوی آب جاری در کتابخانه ملی می گذریم، ته دلمان قرص است که کسی پشت این پنجره ها نشسته که برای همه ما مظهر اراده و خواستن و بودن است. کسی که سالهاست بی حاشیه و سر و صدا، فقط به آینده چشم دوخته که اگر کسی بخواهد کاری در کتابخانه کند، ابزاری درست و حسابی کنار دستش باشد. اما این روزها، به جای نگاه به طبقه منفی ۱ کتابخانه ملی، سرهامان به سوی آسمان باید باشد و سلامتی استادمان را آرزو کنیم.
    یا رب امان ده تا بازبیند چشم محبان روی حبیبان

  26. دلم برایتان خیلی تنگ شده هیچگاه چهره مهربانتان از خاطرم محو نمی شود، آنگاه که با چشمانی پر از مهر و محبت نگاهم می کردید و صبورانه به سخنانم گوش می کردید. قد خمیده، موهای سپید و دستان چروکیده تان حاکی از تجارب بسیار ارزشمندی است که مطمئنا کسی آنها را فراموش نخواهد کرد. یادم نمی رود روزی که در مراسم افتتاحیه ساختمان جدید حالتان بد شد همه ما که در سراسر ایران شاهد این مراسم بودیم دلمان لرزید و برای سلامتیتان دعا کردیدم اکنون نیز با اینکه از شما دوریم ولی قلب و دلمان پیش شماست و برای دیدار دوباره شما و شنیدن خبر سلامتیتان می تپد امیدوارم که هر چه زودتر به کتابخانه ملی برگردید و دوباره سرزندگی و شادابی را با خود به همراه بیاورید.
    شاگرد همیشگی شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *