من را به خودم برگردانید

نمیدونم کی بود؟ انگار همین دیروز بود، نه پریروز  نه همون دیروز بود،خداییش یادم نمیاد کی بود؟ اما هوا برم داشته بود.اوایل جوونی بود(بنده ۲۲سالمه) و هزار جور فکر و خیال. جوون هست و خیال و کاخ آرزو  و با همین آرزو ها  روزهاش رو میگذرونه.روزهایی که تا به خودت بیای دارن صدات میکنن خاله جون ،مامان جون،و مامان بزرگ اما فک نکنم سن کتابدار جماعت به پیری برسه.نمیدونم بحث ژنتیکه یا یه چیزهای دیگه که بماند.

خیال داشتم برنامه نویسی کار کنم (همیشه از تنوع خوشم میاد از ابتکار،خلاقیت) یه برنامه ای که با اون بشه دنیا رو زیر و رو کرد این دیگه خیال نیست. چون بنظر من دنیا داره رو محور ۰ و ۱ میچرخه آره همون صفر و یک خودمون. اینکه وقتی داریم شروع به خوندن قصه برای بچه هامون میکنیم میگیم یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچکس نبود. هیچ وقت دو تا کنار هم جا نمیشن باید یکی نباشه تا اون یکی باشه و برعکس. اما این دنیای وارونه من یه شکل دیگه بود یه ویژگی های خاص داشت توی اون نمیشد به هر کسی برچسب انسان بودن رو زد.

انسان بودن ملاک داشت . برای سرشناسه قرار گرفتن میبایست هم تعهد می داشت و هم تخصص، علی الخصوص تخصص که به دنبال آن تعهد هم می آید.

برنامه ای که توی اون هرکس شغل محول شده به خودش رو به نحو احسن انجام بده. مثلا یک کتابدار هم کتابدار وهم مسئول کتابخانه و هم حسابدار و… نباشه و اگر هم باشه حقوق همه اینا رو لحاظ میکنم براش البته وقتی که حقوق خودم رو بابت نوشتن این برنامه بپردازند.

برنامه ای که توی اون کتابدار نصف شب از خواب بیدار نشه بگه واییییییییییییییییییییییییییییی آمار! فردا  آمار و این کابوس هرشب اون باشه  قبل از خواب باید به حساب خود رسیدگی کند وگرنه فردایی دیگر و دیگران به حسابش رسیدگی خواهند کرد.

یادم باشه توی این برنامه نیمکره سمت چپ مغز یک کتابدار رو به فهرست نویسی و تهیه ملزومات کتابخانه ،منابع دیجیتالی و… اختصاص بدم و نیمکره ی سمت راست مغز اون رو به

–     به روز نگه داشته شدن با استفاده از تکنولوژی مدرن

–     قراردادها

–     پاسخ دادن به سوالات مانند جواب دادن به تلفن ،فاکس ،ایمیل با نامه ،اختصاص بدم.شکل(۱)

به دلم موند یه بار سانسور توی کتابخونه انجام بدم.کتابی رو که وقتی از کارتون رسیده شده رو باز میکنم بعد از یادداشت شماره بسته،انگاریه غنیمت دارم با دل خوش کتابه رو دزدکی روی صفحه کلید کامپیوترم که اینترنتش با سرعت نور کارمیکنه (در کتابخانه عمومی به دلیل نصب نرم افزار نمایه امکان اتصال به اینترنت وجود ندارد.) بذارم و با خوندن اون لذت ببرم. حتما باید برای این هم یه برنامه بنویسم.یادم باشه هرچند که به قول سهراب خرده هوشی و سرسوزن ذوقی داشتم اما الان دیگه نه از اون خرده خبری هست و نه از ذوق. حالا که فکرشو میکنم میبینم هوشی رو که نباید داشت چون شاعر میگه :آن را که خبر یافت خبری باز نیامد(مدهوش قوانین شدم). اما اونجایی فهمیدم که بی ذوق شدم که دیگه با دیدن هیچ کتاب تازه ای که از بسته بیرون میارم به وجد نمیام. از بس تو ذوقی خورده ام. من، همین منی که همیشه تغییر و تنوع رو دوست داشتم اما حالا باید مثل کرم ابریشم توی پیله باشم، پیله ای که نمیدونم توی اون موندن بهتره یا بیرون اومدن؟ از اون خارج بشم پروانه میشم یا یه کرم مرده؟!!

یه آیین نامه قد جزوه های ترجمه شده مدیریت شب امتحان که هرکاری بخوام انجام بدم مثل یه سد سرراهمه. راهی که قانون چهارم رانگانان رو یاد آور میشه نه اینکه یه قانون جدیدی از خودم درآورده باشم !!

اما مطمئنم اگه رانگاناتان یه بار دیگه بهش فرصت بدن که بیاد به این دنیا قانون اولش رو میگه “وقت کتابدار را هدر ندهید”و دوباره سرشو با آرامش ابدی میذاره تو قبر و باخودش میگه آخیش راحت شدما!!!!!!!!!

راستی خودمونیم چطوری میشه کسی که بی نظمه به دیگران نظم رو تذکر بده؟کسی که قانون رو رعایت میکنه به دیگران قانون رو یادآور بشه ؟چطور کسی که حتی وقت خوندن یه سطر از یه کتاب رو نداره میتونه به یه ملتی بگه بخوان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سالها قبل همون عنفوان جوانی یه کتاب خوندم به نام “سیره ی پیامبراکرم(ص)”.یه روز یه خانمی دست بچه اش رو میگیره میره پیش پیامبر(ص) که بچه ام زیاد خرما میخوره نصیحتش کن،پیامبر(ص) می فرمایند که تشریف ببرید فردا بیاین. اون زن با تعجب میره و فردا میاد.پیامبر نصیحت میکنه به پسر و مادر تشکرکنان در حالی که راهی خانه خود میشد از پیامبر پرسید چرا دیروز نصیحت نکردی؟ میفرمایند که دیروز چون خودم خرما خورده بودم نمیتونستم بگم نخور و نصیحت من فایده ای نداشت.

کاش من رو به خودم بر میگردوندن!!! اون هایی که من رو از خودم گرفتن.جای نیما خالیه توی این برنامه باید این شعر اون رو هم جا داد”آی آدم ها که برساحل نشسته بساط دل گشا دارید/ یک نفر در آب دارد میسپارد جان” توی این برنامه ی من، یک نفر= یک جامعه ای از من.

شانس با اونایی هست که من دست اوناس،چون

به هر دری که زدم،سری شکسته شد

به هرکجا که سرزدم ،دری بسته شد

نه دگر در زنم سری،نه دگرسرزنم به دری

که روح دربه درم از سر و درزدن خسته شد

هیچ موسسه ای منو به شاگردی قبول نمیکنه میگن سنت برای برنامه نوشتن زیاده و مغزت کشش اون رو نداره!!!! هرچندکه دل و دماغ نوشتن رو خودمم ندارم اما تنها میتونم خودم رو اصلاح کنم و تغییر بدم شاید توی این دنیای خیالی،من های جامعه ام عوض شدند!!!شاید هم کسی پیدا شد و ایده این برنامه رو ازمن خرید!! امیدی هست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *